تبليغاتX
!...هفت دقیقه مانده به صبح


























!...هفت دقیقه مانده به صبح

...بهترین هایکوها و سپیده گویی های من

با این همه مرگ

هنوز حسرت چاقو

بر لب رگ هاست

 

پ.ن:از این که کمتر به این وبلاگ سر میزنم و آپ میکنم معذرت.دوستایی که خیلی به من لطف دارن میتونن منو تو فیس بوک همراهی کنن...

صفحه ی فیس بوک من

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:8 توسط ارسطو|

چشمهایت را ببند

بگذار این شعر را من برایت بخوانم

 

فرقی نمیکند ماهی باشی یا ماهی گیر

قانون رودخانه عذاب کشیدن است

ماهی عذاب میکشد

ماهی گیر از آب میکشد

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:32 توسط ارسطو|

نگاه کن...

چگونه هفتاد و دو گندم...

این همه داس را درو میکنند...

 

پ.ن:سبز می مانند٬بی آب٬گندم هایی که خدا کاشته بود...

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:32 توسط ارسطو|

سر نخ را که بگیری

سیاره ها میشوند

کلاف های رفته به آسمان

ستارگان اما

سیگارهایست که خدا پُک میکند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 18:4 توسط ارسطو|

امشب...

بین مومیایی آینده...

میپوسد...

پسری که سالهاست...

کهنه شده...

و پشت پنجره های گذشته...

شانه میلرزاند...

پسری  که سالهاست...

سایه شده...

و برای دیدنت...

با عینک می خوابد...

پسری که سالهاست...

کور شده...


پ.ن: . . . !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 10:21 توسط ارسطو|

نگاه کن...

این منم!

 که پشت شیشه آب میشوم...

و از تمام زندگی برایم...

همین رشته کوهای روی مانیتور مانده . . . !

 

پ.ن:ای کاش میشد سطح هوشیاری را هم پیوند زد...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 5:53 توسط ارسطو|

این عشق ...

فقط شانه کم می آورد...

برای اشکهای ما  . . . ! 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 3:59 توسط ارسطو|

نگاه کن به چشم هایم...

ببین چگونه میجوشند...

حرفهایی که برای نگفتن دارم . . . !

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:32 توسط ارسطو|

من لحظه های رسیدنت را میشمردم...

و پسرک...

ته سیگار های زیر پایم را . . . !

 

پ.ن: . . .

جاده ها را دار زدم و عقربه ها را قتل عام کردم...

تو بیا...

این بار بر صورت فاصله ها اسید میپاشم...

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 5:23 توسط ارسطو|

در ذهن رودخانه...

هیچ چیز جز...

خاطرات رختهای مادرم...

باقی نخواهد ماند...!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 4:36 توسط ارسطو|

دیشب...

تمام شیشه های ودکا را شکستم!

و آخرین شیشه را...

گذاشتم برای توبه ی بعدی . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 14:31 توسط ارسطو|

احساست راغربال کردی که هیچوقت از تئوری های مجهول زندگیت سر در نیاورم.زندگیم را از جیبم زدی و با انصاف علی قاچ کردی.یکی مال تو دوتا مال من.من خودم از کودتا سرشارم.تو با چند مشت گره خورده میخواهی در من انقلاب کنی؟

تو بنویس...

آینده ای را که حتی مسیح به آن میخندد٬من برای خودم یک بار پاکنویس میکنم.حالا تو هی مرا از خدا و پیر و پدر بترسان.من همان که هستم میمانم.همان که با خدا لاس میزند.آنقدر از این مزخرفات شنیده ام که روی گوشهایم مو در آورده.تو راه خودت را برو.من راهم را خوب میدانم تمام راه پیداست.چراغ سو بالا روشن است و جمله های تکراری من هم برای خط کشی این بزرگ راه کافیست.

من از تو لالایی کودکانه خواستم.تو برایم شعر عاشقانه میخوانی...؟

تو بخوان . . .

من خودم را به خواب میزنم!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 2:17 توسط ارسطو|

جیب هایمان خاک گرفته...

پشت باجه های بانک...

نداشتن ها را میشماریم...

وپشت ویترین ها...

نخواستن ها را...

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0:33 توسط ارسطو|

 دیدی چگونه بد مستی میکردم... 

با ویسکی های چند دلاری...

در جشن باختن تو...

 

پ.ن:اینجا شهر مرده است یکی خون شب را ریخته.صدای چکیدن قطره های خون در شهر میپیچد و صدای پلک زدن تو از خیابانهای دور تر می آید.کیست آنکه انتقام شب را بگیرد؟

پ.ن:نمیدانم٬انگار از کودکی سندرم غم داشتم...

پ.ن:همه خیال می کنند فکرهایم عفونت کرده...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 1:44 توسط ارسطو|

نگاه کن...

چگونه برای دیدنت...

عقربه ها را قتل عام میکنم . . . !

 پ.ن:هر شب به تو فکر میکنم و به ماه که با هم ٬ ذره ذره محو می شو ید و به خودم و به ساحل که با هم قطره قطره غرق میشو یم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 0:54 توسط ارسطو|


آخرين مطالب
» ثانیه پنجاه و چهارم
» ثانیه ی پنجاه و سوم
» ثانیه پنجاه و دوم
» ثانیه پنجاه و یکم
» ثانیه ی پنجاهم(مادر بزرگانه)
» ثانیه چهل و نهم
» ثانیه ی چهل و هشتم
» ثانیه ی چهل و هفتم
» ثانیه ی چهل و ششم
» ثانیه ی چهل و پنجم(مادرانه)
Design By : Pars Skin